استاد هارون شفیقی عنبران به سال 1296 در روستای عنبران در دامنهء جنوبی رشته کوه البرز چشم به جهان گشود. پدرش ملا نجم الدین فاضلی وارسته در کار کشاورزی, دامداری و خرید و فروش تولیدات روستایی و مادرش حمیرا,(فرزند شیخ علی تالشی) بانویی ادیب و شاعر بود. هم این مادر چون پسر بزرگترش را «موسی» نام نهاده بود، این پسر کوچکتر را به مناسبت «هارون» نام نهاد.
استاد تحت تاثیر مادرش به کار شعر می پرداخت. مادرش اولین راهنمای او بود که در اوان کودکی او را با آثار برجستهء ایران نظیر مثنوی معنوی, منطق الطیر, گلستان و … آشنا کرد.
وی در کودکی و نوجوانی ـ به گفته خودش ـ حتی یک روز به مدرسه نرفت و تا چهارده سالگی نزد مادرش به تحصیل پرداخت و متونی همچون نفحات الانس جامی، تذکره الاولیا، منطق الطیر، الهی نامه و مصیبت نامه عطار، مثنوی مولانا و کیمیای سعادت غزالی را به تشویق مادر مطالعه کرد. مادری که اولین و بزرگترین معلم و مشوق این فرزند بود و این متون ادبی و عرفانی را به او آموخت، همان حمیرای عنبرانی شاعر است که نمونه شعر او این است:
صحنه هستی به غیر از خاکدانی بیش نیست
سعی مردم جز برای آب و نانی بیش نیست

این همه بار گران بر دوش موری همچو من
در میان عرصه عشق امتحانی بیش نیست

قلب خون آلود من در سینه پر آتشم
تیرباران حوادث را نشانی بیش نیست

زندگی هر چند تلخ است و تحمل ناپذیر
در قبال عالم جاوید، آنی بیش نیست

بیش از این بارگران درد بر دوشم منه
بیشتر بار تو را تاب و توانی بیش نیست

رنج بردم تا به بازار جهان سودی برم
دیدم آخر حاصل رنجم زیانی بیش نیست

استاد شفیقی به حقیقت دانشمندی خود ساخته بود، اما مدت کوتاهی نزد سید نظام الدین عنبرانی (م ۱۳۵۹ق) و دو سه سالی نزد پسرخاله دانشمندش سید محمد طاهر قریشی مینابادی (م۱۳۳۸ش) مقدماتی از علوم ادبی و عربی را فراگرفت و با آن که به دلایل خانوادگی تحصیلاتش تقریبا ناتمام مانده بود به سال ۱۳۲۴ش از استاد اخیر خود اجازه ای علمی (گواهینامه ای غیررسمی دایر به حق تدریس علوم قدیمه) به سبک حوزه های علمیه اهل سنت، گرفت و بعد که در ۱۳۲۶ ش از عنبران به تالش مهاجرت کرد، به استناد همان گواهینامه سنتی در اداره آموزش و پرورش شهرستان تالش استخدام شد. چهار یا پنج سال بعد، استاد در اوج نهضت ملی کردن صنعت نفت ـ با سرودن قصیده ای عربی در حمایت از این نهضت و گریز به ستایش رهبر روحانی آن نهضت ( مرحوم آیت الله ابوالقاسم کاشانی) این اجازه را به تصدیق آیت الله کاشانی رسانید و با پشتوانه آن توانست به تدریس در دبیرستان ها بپردازد. آخرین سمت او ریاست «دبیرستان هلاکو رامبد» در تالش بود که اینک «دبیرستان دکتر شریعتی» نام دارد. اما اصل این تصدیق با دیگر مدارک و یادداشت های استاد شفیقی در حریقی عمدی که پس از انقلاب در این دبیرستان رخ داد، به همراه سه هزار جلد کتاب نفیس و تمام پرونده ها و میز و نیمکت دبیرستان طعمه آتش شد.
پس از بروز این وقایع، زندگی استاد شفیقی قرین ناآرامی و ناکامی گشت و در ۱۳۵۸ یعنی در همان نخستین سال انقلاب، از خدمت آموزش و پرورش بازنشسته شد. استاد شفیقی بر اثر این عوارض و موانع، دچار افسردگی شد و دیگر زندگی را قابل تحمل نمی یافت. تا آن که چند ساله پایانی عمر خود را از تالش به درآمد و نزد پسر خود در تهران در ناحیه نارمک گذرانید. استاد شفیقی عاقبت در روز دوشنبه یازدهم تیر ۱۳۸۰ بدرود زندگی گفت و در وادی «سیدنیکی» شهر تالش به خاک سپرده شد.
آثار و تالیفات
از شفیقی این آثار مکتوب به یادگار مانده است:
۱- غنچه های دانش (شامل شرح حال و نمونه آثار بیست و پنج شاعر
گیلانی) چاپ ۱۳۳۲
۲- گفتار ( شامل مقاله های کوتاه هارون شفیقی در باب مسائل اجتماعی) چاپ ۱۳۳۷
۳- ترجمه کتاب «ایها الولد» از ابوحامد غزالی از عربی با عنوان یک نامه به فارسی، چاپ ۱۳۳۷
۴- گفتگو ( گزینه ای از اشعار در قالب قصیده و غزل که شاعر به اقتفای استادان متقدم (سعدی، حافظ، خواجو، کلیم کاشانی، مشتاق اصفهانی و …)
و یا شاعران معاصر(پروین اعتصامی، سیمین بهبهانی، پروین دولت آبادی و …) سروده است، چاپ ۱۳۴۳
۵- جهانگرد بزرگ، ترجمه و اقتباس از اثری از یکی از نویسندگان عرب به نام عبدالله فکری، در مقوله اصالت عقل در قالب داستان، چاپ ۱۳۴۶
۶- علما و عرفای عنبران، تاریخچه عنبران اردبیل و شرح احوال علما و عرفای آن روستا، چاپ ۱۳۶۵
۷- تنبیه النفس، قصیده ای به مطلع ذیل در استقبال از شینیه خاقانی، چاپ ۱۳۷۲
مرا دیوانه نفسی هست، تن، تاریک زندانش
خرد فرمانده زندان و او محکوم فرمانش
۸- مولانا خالد نقشبندی، شامل احوال و آثار و نمونه اشعار و مکاتیب مولانا خالد کرد که با تقریظ و موخره ای به قلم من نویسنده منتشر شده است، چاپ ۱۳۷۵.
——————————————————————————————–

چکیده ای از زندگی نامه استاد هارون شفیقی عنبرانی ازجواد خانلری 11تیر ماه 1387 :

«نغمه کجا و من کجا ساز سخن بهانه ایست سوی قطار می کشم ناقه بی زمام را»

سرزمین کهن و مینو سرشت تالش علی رغم گمنامی اش، نوادر و نوابغ زیادی را به بشریت و جهان اسلام تقدیم داشته که در مقایسه با بسیاری از ممالک و ملتها اگر چه اندک است ولی زیاد هم تهیدست نبوده . این دیار نبوغ پرور، فروغ ستارگان زیادی را در دعوت، شریعت، عرفان، ادب ، سیاست وسایر علوم و فنون نظاره کرده و سر انجام غروب آنها را نیز شاهد و پیکر دُرّ فامشان را در بستر صدف گون خویش به خواب ابدی فرو برده است.

سرزمینم سرزمین غصه هاست شهر سبز آشنای قصه هاست

مبدأ دروازه ی فــــردوس هاست مرکــز خاکستر ققنوس هاست

« لِدو» از این سرزمین گُــرد خیز هم «کلاچرمینه» دشمن ستیز

هم «داتام» و «تیرداد» و«آرتاگور» شـرزه شیرانند در تاریخ دور

زردشت شهیر، امام عبدالقادر گیلانی ، شیخ عبدالکریم گیلی ،شیخ زاهد گیلانی ،شیخ صفی الدین اردبیلی ،سید شرف الدین تالش دولابی و … ستارگانی که انوار وعظ و ارشاد شان در آسمان این مرز و بوم راهنمای گم گشتگان دشت ظلمت است و رهگشای اسرار عبودیت ،شیر مردانی چون مازه ،بابک ، طالشقلی، میر مصطفی ، هزی، میرزای جنگلی ، خاندان سید اشرف تالشی ، خاندان سید شهاب الدین، عبدالعزیز شریعتمدار تالشی، همت اف ،نصیر لی ، پرتو ماه… که هجای درس و چکاچک چماقها و صدای تفنگ هایشان نغمه ی دلنواز آزادیست و یادگار گنبد دوار تاریخ .

سینه ی تالش به چنین سینه ریزی مزّین و مفتخراست ،اینان و امثالشان کسانی هستند که شاید در برهه ای از تاریخ پرمجاهده شان برای بسیاری مزاحم و مایه ی درد سر تلقی می شدند و عده ای نیز شاید به خاطر عقایدشان محکوم به مرگ شده باشند اما شخصیت هایی هستند که هر یک بنوعی و در بعدی در برافراشتن ستون های اعتلا و ترقی سرزمین مصیبت دیده ی تالش و کیان بشریت سهیم و نقشهای بسزایی داشته اند و حیات و مماتشان در خدمت بشریت رقم خورده و دوامشان بر جریده ی عالم ثبت است .
در پی آن نیاکان نیک، علامه هارون شفیقی عنبرانی الف قد هزاره دوّم تاریخ تالش ،یکی از سلسله های این گردنبند گوهرین است .

در دهه ی آخر قرن 12 ش و سالهای آخر سلطنت احمد شاه قاجار، در عصری که ایران زمینگیراستعمار گران خارجی و شاهان و خوانین محلی بود و نهضت جنگل و استقلال گیلان و تالش به پایان سالهای عمرش نزدیک می شد ، در دامنه ی جنوبی رشته کوههای تالش به فاصله ی 30 کیلومتری از آرامگاه شیخ صفی در خانواده ی یکی از خاندان های نجیب و با برکت دیار عالِم خیز و عارف پرور عنبران از پدری فاضل و والا همت، و قانع و مناعت طبع بنام «نجم الدین » که رنج و تلاش را با صبر و رضا عجین کرده بود و مادری عارف و دانشمند بنام «حمرا» که دلی خونین و خاطری از غم پریش و از عقرب زمانه صد گونه نیش داشت فرزندی به دنیا آمد که اسمش را بنابه تاسی به نیاکان نیکش ،هارون گذاشتند تا زخم درد مندان را مرهم باشد و دل رمیدگان رامو نس و همدم .

بازم نظــــــر افـــــتاد به کهــســــار عنـبران من عاشــقم به کـــــوه وبه گـلزار عنبران

هــــرصبــح و شام زمـــــره بانــگ ذاکــــران در بــارگـــاه قـــــافلــــه ســـالار عنبــــران

طاعــــون و سیل و زلــــزلــه و بیمــاری وبا کــس را سراغ نیسـت در اعصار عنبــران

خاکش چو کیمیاست که صد نابغه ی زمان بــار آمــده ز خــاک گُوهــــــر بار عنبران

هارون علی رغم اینکه تولدش با خزان آغاز شد ،با شکوفایی اش زندگی والدینش را که پنج نوگل باغ زندگانی خویش را به خزان ِ تقدیر سپرده بودند بهاری کرد . دُردانگی و نبوغش وی را برجسته و ممتاز کرده بود و ملزم شد زیر نظر والدین و خصوصاً مادر و همین طور دایی اش تربیت و آموزش خویش را به پیش می برد .

او در بیـــان و حـــرف زبــــان مرا گشــاد او درس شعـــر و فضــل مرا جمله یاد داد

او مـادرم نـــبود جهانی از فضـــــل بـود او راهـــنمای زنـدگی ام بــود و اوستـــاد

نامــــی نـــبردم از پـــدر و از وفــــای او از آن تــحمّــــل غـــم و رنـــج و جفــای او

از بــــار زنــــدگـی سنـــگین و کـــار وی و ز صـبــــر نـــاگــــزیـــــر وی از رضـــای او

هرچـــه است در من امـــــروز از کــمـال از اوســــت گــــر نـــگویم بـــاشد مرا وبال

چــون گلــــبنی مرا پــــروریــــد و رفـــت بر شـاخسار گــلبن خود گل نچید و رفت

روزها و سال های کودکی اش با غفلت از آنچه که منَّجم روزگار برای نجم بخت« نجم الدین» طالع دیده بود با بازی هایی از قبیل سُرسُره واسکی چمن ،یقل دقل ، بازی درگِل وشل و کاه خرمن و برف… طی می شد .

یـــادش به خیر عــالـم زیبــای کـــودکی کـــز غـــم خـــبر نبود در دنـیای کودکــــی

در گــرد و خـاک زندگی ما بستر شدی گــــــردی نبود لیــک بسیمـــای کودکــــی

از بــام تــا شام به بازیچه می گـذشت آسـودگـــی نـــداشت ســراپای کودکـــی

با آنهمــــه دونـــدگی و خستـگی و رنج آرام بـــود صحنه ی غـوغـای کودکــــی

اما صحنه ی پرغوغا و شیرین کودکی هارون زیاد دوام نیاورد و با از سر رفتن پدر ،غنچه خزان زده نو شکفته اش پژمرده تر و گواراشربت زندگی به کامش تلخ تر شد .

هارون کم کم بزرگ و بزرگتر می شد و هرچه قد می کشید قدرش افزون ودامنه ی علمش نیز وسیعتر شده و نهال وجودش بیش از پیش زیر بار دانش می رفت .

ایشان در دهه ی اول عمرش در محضر علما و ادبای صاحب نام عنبران از جمله دایی اش شیخ محمد سعید نقشبندی(قافله سالار عنبران ) و حاج سید نظام الدین عنبرانی و اساتیدی دیگر زانوی تلّمذ زد ،و در سنین سیزده چهارده سالگی دیوانهای شعرا وکتب دانشمندان بزرگ را مطالعه و حفظ کرده و از حزمن دانش آنها خوشه می چیند و چنین پشتکاری بدون مدرسه رفتن ،وی را در همان آوان جوانی مسئله آموز صد مدرس کرده بود .

هارون بعد از طی مراحل مقدماتی ، تحصیلاتش را در محضر پسر خاله اش سید محمد طاهر قریشی در دهکده ی میناباد پی گرفت و در حالی که بغاوت خرد را با سپاه عشق رام کرده بود از نزد وی موفق به دریافت «اجازه نامه» اجتهاد و افتاء شد.

در سرزمین سرسبزو با سخاوت تالش که هر ساعت و هر روزش فصلی دارد ،هارون جوان برخلاف بسیاری از انسانها که از فصلهای مختلف و رنگارنگ برخوردارند ،خزان یاس ونومیدی نسبت به «اهمیت امانت الهی و رسالت انسان» تمام برگ و بر امیدش را بر باد داده ،و ساز و برگ زندگی اش به یغما رفته است ،از کشت خاطرش جز غم و از صحرای دل بی حاصلش گیاه نومیدی هم نمی روید.

بهـــــار آمـــــــد و من خـــــــزان دیـــــریـــنم اگـــر هــــــزار بهــــــــار آورنــد مــــن ایــنم

پـرند دشـت و دمن بین صـفای باغ و چمن ســـپس بیا به تمـــــاشای قلــب خـونینم

شـــب سیاه مــــرا نیست غیر صبح سیاه بــه هر کـــجا نگه می کنـــم ســـیه بینـم

دمـــی ز غـــم مــــــرا بــــی الم نگــذشت مگــــــر که اهـــل دلــی کـــرده نــفــــریـنم

به جز مــرارت هستی به جز حـلاوت مرگ بــه بزم دوســت نــدارند تـلخ و شـیرینم

اما در این نامیدی برایش بسی امید نهفته بود واین یاَس و حرمان نه تنها مانع پیشرفت و پشتکار وی نشد بلکه وی را تا جایی رساند که با تلاش بی وقفه اش با پشت سر گذاشتن موانع سربازی و ازدواج در سال 1322( ه ش) تأسیس اولین مدرسه به سبک جدید را در تاریخ عنبران به اسم خویش رقم زد .

اما ظاهراً روزگار برخلاف مراد استاد پیش می رفت ،موقعیت خاص عنبران و اثرات سوء جنگهای جهانی و تجاوز قشون روس و شرایط نا بسامان تالش وگیلان و همچنین حمله ی دموکرات ها و غائله ی آذرباییجان ،استاد شفیقی را وادار به هجرت بطرف جلگه ی تالش کرد،در تالش بعد از چند سال تدریس ، در سال 1328 ش رسماًبه استخدم وزارت «فرهنگ»آن زمان درامد .

ایشان بر خلاف بسیاری از پیشوایان محلی که به برکت انتساب به پیامبر اکرم و ارتباط با سلاطین و خوانین ،به بهانه ی دین ازدست رنج مردم ستمدیده و زحمت کش ارتزاق وتعیین قلمرو می کردند ،در کسوت معلمی دلسوز ،عارفی خائف ،زاهدی قانع و ادیب و فیلسوف فرهیخته و مجتهدی متشّرع با تحمّل رنج و مشّقت و تحمیل سختی زندگی به خانواده اش ،به شهر و روستاهای آن زمان خطه ی تالش به منظور فقرزدایی فرهنگی نقل مکان کرده و باحقوق ناچیز معلمی که بیشترش هزینه می شد ،صورت خویش را سرخ نگه داشته وگام به گام آهسته و پیوسته با «زنگ انشاء» رنج ومحن شاگردانش را با «گفتار»ش به «گفتگو»می کشاند و با «غنچه های دانش »آنها را شکوفا کرده و با «جهانگرد بزرگ »به سیر و سیاحت به آفاق وانفس می برد. که ما حصل این شمع فکرت سوختن و بزم خرد افروختن ،و عمر را در سخن «باختن »انباشتن و حاصل را هیچ وصفر پنداشتن.
علاوه برافتخار تدریس در مدارس و دبیرستان های تالش ،اسالم ،رضوانده و طالشدولاب و آموزش بچه های اکراد و اتراک و گیل و تالش و دانش پژوهان پره سر ،اردجان ،پونل و ملال و خوشابر و بطورکل زیر پوشش قرار دادن فرزندان منطقه از آستارا تا ماسال و ماسوله و شفت و فومن وانزلی و تدریس د رمدارس عربی و ادبی کناره ی دریای شمال بالأخص در دهه ی60 در مدرسه ی علمی محمدیه شهر تالش و مدارس جنوب کشور تألیف ده ها کتاب و صد ها مقاله و رساله است که بسیا ری از تحصیل کردگان معاصر را به صورت مستقیم و غیر مستقیم وامدار خود ساخته و جرائدی از قبیل «یغما» ،«آینده» ،«پرچم اسلام » مزین و مفتخر به درج مطالب و مقالات خود کرده است .
او تنها فرد یا یکی از اولین کسانی هست که قبل از نهضت علمی تالش ،چاپ اولین مقاله ی تالش به نام «مجله ی طوالش » را به اسم خود ثبت کرد.

استاد عنبرانی همانطور که در مواجه با ریشخند و تغامر زنده کشان مرده پرست و بی بنیه که وارستگان را ریز می بینند وارزش و نکوداشت انسانها را به پس از مرگ موکول کرده و در گورستان ها می جویند، با سیمای جسور وسیمانه اش «شکیبا » بود و با فراست و درایت ،آنان را به قدر عقولشان مخاطب می ساخت .

او در برابر کجروی ها و کسروی ها ،ملی گرایی ،کمونیسم ودیگر احزاب و نِحَل که اغلب از حربه های زر و زور و تزویر برخوردار بودند و از زیردست آزاری ابایی نداشند ،از آنجا که آنها را در ورطه ی انحراف می دید، کمترین مداهنه و انفعال نشان نمی داد ،وبا زبان حال و چه بسا قال می گفت که گاهی هم نگاهی به نگاهشان داشته باشند و به«سپنج»و چند روز «دورگردون» مفتون نشوند . و فراتر از این او برخلاف بسیاری که برای دو نان منت دونان می کشند و آب رخ میریزند ،آستین قداست و فتوت هارون گونه ی خویش را به آستان سلطانی نیالود ودرّ دری اش را خاقانی وارجزکس بی کسان، نثار ناکسی وخاقانی نکرد ،بلکه به دور از اتباع سُبُل و رنگ تعلق و تعبیر دین از دالان تنگ احزاب ملی مذهبی، با استعانت از خداوند واستقام صراط مستقیم همه ی بنی آدم را اعصای یکدگر و عموزادگان هم می پنداشت و خویش را نسبت به محنت دگران بی غم نمی دانست ،که مقالات «م .شَغب »(مسیحی نومسلمان )،قصیده ی «ادّعا » ،« عدالت علی در دادگاه عدل الهی »،….. نمایانگر راسخ بودن و راست قامتی این «پیر دیرتالش » می باشد.موقف این رادمرد در برابر نابسامانیهای کشور و غائله ی آذرباییجان و بحران تالش و گیلان در حوالی سالهای 1320 و1323 ش گرچه چون بسیاری از آزاد مردان و خاندانش پاداشی سنمّارگونه داشت ولی بجا و ستودنی است ،علامه عنبرانی با تیزبینی به موقع اش برای حفظ یکپارچگی کشور در شرایط دشوار و نفس گیر، با بیانیه ها و قصیده های حماسی اش ،اعلان موقف و موجودیت کرد و نسبت به پیامدهای تهاجم دموکرات به سر کردگی بیشه وری و شبستری و انحراف و ناتوانی دستگاه حاکمه و عواقب وتبعات آن هشدار داد و در 5 فروردین 1323. ش در مضمون قصدیه ای حماسی با مطلع :

ای محــیط با صــفا ای بلـــبلان را آشیــان ساحــت گیلان زمین گهوار امن و امـان

فتوای جهاد صادر کرد ،که بیانگر نهایت رشادت و شجاعت ،و اوج ایمان و وطن دوستی این بزرگ مرد تاریخ تالش است .

علامه شفیقی در منتهای وارستگی برخلاف بسیاری از نام آوران که با برچسپ های مادی خودشان را عرضه می کنند و با ابتلا به کمترین خاری از بلا، تخلیه می شوند، از آنجایی که جامع الاطراف و دائرةالمعارفی زنده بوده و تخصصی وافر در علوم و فنون مختلف داشـت، به درویشی قنـاعت می کرد و به گمنـامی و افتادگی رضایت می داد و هیچ وقت به القاب و ارادات ، وتعاریف و تمجید های موجّه از جانب محافل ادبی، فلسفی، عرفانی ومشاهیری از قبیل یغمایی، فروزانفر، محمد تقی جعفری، جلال آل احمد ، مودودی، شیخ کمال الدین نقشبندی …و مباحثه و مکاتبه و بعضاً مناظره و حتی به تأیید به درجه ی اجتهادی اش از طرف مرحوم آیت الله سید ابوالقاسم کاشانی مغرور و مفتون نشد و از موقعیت و مدارک و مدارج علمی خود « نه تنها سوءاستفاده نکرد بلکه استفاده هم نکرد» و همواره این گمنامِ شهیر خودش را هم سطح شاگردانش بحساب می آورد و آنها را دوست یا عالم و دانشمند خطاب می کرد .

رقّت قلب وی در تفسیرقرآن کریم و دقّت نظر درتدریس « شرح الفیه» و«نهج البلاغت »وتبحرش در ادبیات فارسی، عربی، ترکی و تالشی برای هر بیننده حکایتی مفصل از مجمل می کرد که قصیده ی شینیه «تنبیه النفس » و ترکیب بند «تقدیم به پیشگاه رسالت »و… از شاهکار های ماندنی درکلام و ادب و عرفان می باشد.

چنین ویژگیهایی شاخص که از مشرب رحمت العالمین سرچشمه می گرفت ایشان را لایق احراز کرسی استادی دانشگاه «الازهر» و پیشنهاد تدریس در دانشگاه های معتبر جهان و دول عربی و کاندیدای دکترای افتخاری «آکادمی ملی جمهوری آذرباییجان » و عضویت در«مرکز مدنیت تالش»در باکو وهمت تأسیس «مرکز فرهنگی تالش » در پونل و همچنین استادی حوزه های علمی کشور کرده بود.

اما وی خدمت به مردم ایران حصوصاً مردم ستم کشیده ی تالش که کوله باری از مظلومیت متراکم نسلهایش را طی سالیان متمادی به دوش می کشید و قسمت عظیمی از سرمایه های فکری و استعداد ها ی سرشاررا در سرزمین حاصل خیز تالش بدست پرورندگان توده های سیاسی که از سمت همسایگان شمالی و غربی به این سرزمین هجوم می آوردند ، وطی جنگهای متوالی و چالشهای ایدئولوژیک فرسایش، وبه هرز و هدر رفته بود ،بر تمام امکانات مادی و معنوی ترجیح داد، و نهایتاً شرایطی که در اواخر ده60 از لحاظ اجتماعی و اقتصادی و سیاسی به وی تحمیل شده بود قوای جسمی اش در شُرُف تحلیل قرار گرفت که منظومه را که در جواب استاد اردشیر عابدی ماسالی تقدیم داشته نمایانگر جام جهان نمای زندگی جان کاه و طاقت فرسایش می باشد که چسان با سرایش چکامه «غریب» در غریبی نیز غریب زیست.
این رادمرد سرانجام در نهایت وارستگی که تنها غم یار داشت و در دبستان عمر مدرسه ی عشق ازاستاد ازل ،فقط درس ترک جان و مال آموخته بود در حالی که سر بر اوج کیوان داشت در 11 تیر 1380 ه.ش در ضلع شمالی سرای«سید نیکی » شهر تالش با بجا گذاشتن فرزندان و شاگردانش و ارادتمندانی شایسته، مرگ کم بها را که با ناز می آمد سوی ایوان وی را به آغوش پذیرفت و دار فانی را وداع و طایر روحش آزاد و نقاب خاک برخ تابناک خود کشید .

خوشا در بستر مرگ اوفتادن،ترک جان کردن میان خاک و خون اسرار عشقش را نهان کردن

خوشا در صــــورت شـدن بـال و پـر درآوردن به روی خار و خاشاکی به کویش آشیان کردن

نپیوستم در این بســـــتان ســــــرا دل ز بنــــــد ایـــــن و آن آزاده رفتــــــم
چــــو باد صبح گردیــــدم دمـــی چـــند گــــلان را آب و رنـگی داده رفتـــــم

چو رخت خویش بربستم از این خــاک همـــه گفتند بــا مـــا آشــــــنا بـــــود

ولــیکن کس ندانســــت این مســافـــر چــه گفــت و بـا که گفت و از کجا بود